رضا قليخان هدايت
1461
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بپرسيد زان پس كه آمد به هوش * به دو گفت با ناله و با خروش بگو تا چه دارى ز رستم نشان * كه گم باد نامش ز گردنكشان كه رستم منم كم مماناد نام * نشيناد در ماتمم زال سام به دو گفت ار ايدونكه رستم توى * بكشتى مرا خيره بر بدخويى بهرگونهيى بودمت رهنماى * نجنبيد يكذره مهرت ز جاى كنون بند بگشاى از جوشنم * برهنه ببين اين تن روشنم چو برخاست آواى كوس از درم * بيامد پر از خون دو رخ مادرم همى جانش از رفتن من بخست * يكى مهره بر بازوى من ببست كه اين مهره را از پدر يادگار * بدار و ببين تا كى آيد به كار كنون كارگر شد كه بىكار شد * پسر پيش چشم پدر خوار شد چو بگشاد خفتان و آن مهره ديد * همه جامه بر خويشتن بردريد نشست از بر اسب رستم به درد * پر از خون رخ و لب پر از باد سرد بيامد به پيش سپه با خروش * دل از كردهء خويشتن پر ز جوش بگفت آن شگفتى كجا كرده بود * گرامى پسر را بيازرده بود همه در گرفتند با او خروش * نماند آن زمان با سپهدار هوش فرستاد نزديك هومان پيام * كه شمشير كين ماند اندر نيام چنين است كار سپهر بلند * بدستى كلاه و بدستى كمند چو شادان نشيند كسى با كلاه * بخم كمندش ربايد ز گاه چرا بايدت بست دل در جهان * كه بايد خراميد با همرهان آغاز داستان سياوشنامه چنين گفت مؤبد كه يك روز طوس * به نخچير شد گاه بانگ خروس بنزديك مرز سواران تور * يكى بيشهيى اندرآمد ز دور به پيشش يكى خوبرخ يافتند * گرفتند و زىشاه بشتافتند چو كاووس روى كنيزك بديد * بخنديد و لب را بدندان گزيد